قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
247
تاريخ الفي ( فارسى )
عقار « 1 » خويشتن باشيد تا كشتن او در حضور شما نباشد كه اگر او را بكشند و شما در مدينه حاضر باشيد مردمان زبان طعن دراز بكنند و شما را متهم دارند . اگر شما غايب باشيد شما را به تقصيرى منسوب نخواهند داشت . مرتضى على ، عليه السّلام ، فرمود : اى ابو محمّد من در اين حادثه چه كارهام و به دست من چيست ؟ مرا در كار عثمان نه امر است و نه نهى . معذلك كسى نزديك او فرستم ، اگر خواهد او را مدد دهم و شرّ اين قوم را از وى دفع كنم . پس امام حسن ، عليه السّلام ، را بخواند و فرمود : برو نزد عثمان و بفرما كه پدر من به حال تو دل نگران دارد و چنان مىشنوم كه اين قوم در كار تو غلوّ مىنمايند و نصيحت قبول نمىكنند و عزم كشتن تو مصمّم كردهاند . اگر مىفرمايى بيايم و ترا يارى دهم و با اين قوم جنگ بكنم و به هرنوع كه دست دهد و ممكن بود اينها را از در سراى تو دور گردانم . امام حسن ، عليه السّلام ، نزديك عثمان آمد و پيغام تبليغ فرمود ، جواب داد كه : نخواهم كه رنجه شوى و با اين قوم جنگ كنى . من رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، را به خواب ديدم فرمود خ اگر با اين قوم جنگ كنى ظفر يا بى و اگر جنگ نكنى روزه نزديك من گشايى . ، دلم مىخواهد كه روزه در خدمت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، گشايم . امام حسن برگشت و آنچه شنيده بود به مرتضى على ، عليه السّلام ، تقرير كرد . پس از آن طلحة بن عبيد اللّه به بام سراى عثمان با جماعتى از بنى تميم برآمد . چون عثمان از اين خبر يافت اين بيت را به مرتضى على ، عليه السّلام ، نوشت : فان كنت مأكولا ، فكن انت آكلى * و الّا فادركنى و لمّا امزّق « 2 » يعنى « اگر مرا بايد كشت » ، بارى تو بكش كه على ابو طالبى ، و اگر نمىبايد كشت مگذار كه طلحه مرا بكشد و پارهپاره كند » و بعد از اين بيت بنوشت كه : آخر رضا مىدهى كه پسر عمّ و پسر عمّهات را بكشند . چون نظم به علىّ بن ابى طالب ، كرّم اللّه وجهه ، رسيد فرمود : و اللّه كه عثمان راست مىگويد . نگذارم كه پسر حضرميه او را بكشد . پس مرتضى على از سراى بيرون آمد و در مسجد شد و نماز پيشين و نماز ديگر بگزارد و چون مردمان ديدند كه على ، عليه السّلام ، از سرا
--> ( 1 ) . عقار : آب و زمين زراعت و اراضى و ملك ؛ - آنندراج . ( 2 ) . اين كلمات از امثال عرب است و آنجا گويند كه سختى بال گرفته و كار از دست بيرون شده باشد . [ عثمان ] مىگويد اصلاح اين امر را طمع و طلب نتوان بست ؛ چه ، ناكسترين مردم به طمع قتل من ميان بسته . اكنون كه مىبايد مرا كشت ، تو كه على پسر ابو طالبى بكش ؛ - ناسخ التواريخ ، ج 2 از كتاب دوّم ، ص 425 .